درددل

گاهي مي بينمت
دست در دست دخترك
تو مي خندي و مي گذري
و من مي گريم و مي مانم
دخترك شاد است همانقدر شاد كه روزگاري من بودم
و تو شادي شادتر از روزگاري كه با من بودي
سرت را در گيسوانش فرو مي بري و زمزمه مي كني
سرم را در گريبانم فرو مي برم و اشك مي ريزم
آيا تو هم مرا مي بيني
نگو هيچگاه به يادم نمي افتي
نگو هيچوقت دلتنگم نمي شوي
بگذار مهربانت بدانم
به يادت زنده ام عشق من

گذار

زمان مي گذرد
من مي گذرم
و تو نيز مي گذري
و در اين گذار بي بازگشت
شيريني بوسه آشناييمان بر لبانم ماند
غزل عاشقانه هماغوشيمان در ذهنم نشست
نگاه مهربانت در چشمانم رسوب كرد
نوازش هاي دستان لطيفت بر پوستم خوابيد
چقدر اين ايستايي را دوست مي دارم

ديوار

از بالاي ديوار گاهي سرك مي كشم
شايد بگذري
شايد نظري به آسمان كني
شايد نگاهت به نگاهم بيفتد
شايد لبخندي زني
شايد دستي برايم تكان دهي
شايد بوسه اي برايم فرستي
شايد زير لب بگويي دوستت دارم
واي
شايد عاشقم شوي
شايد دلت برايم بتپد
شايد دلتنگم شوي
شايد بي من نتواني زندگي كني
شايد برايم نامه اي فرستي
شايد بنويسي عزيزم عشقم تو را مي خواهم
شايد برايم شعري بگويي
شايد به يادم اشكي فشاني
شايد پاي ديوار كلبه اي بسازي
كلبه اي با پنجره هايي چوبي و باغچه اي پر از اطلسي
شايد شبها بر بسترت يادم كني
شايد روياي هماغوشيم بي تابت كند
شايد بگويي بيا بيا باهم باشيم
و من به تو خواهم گفت كه اين ديوار امتدادي دارد به وسعت دنيا بي هيچ دري
بگويم چهل گيسم اسير غول تك چشم
بگويم مرا توان عبور از ديوار نيست
شايد دستت را دراز كني
و من به اميد دستانت از ديوار به پايين بپرم
شايد نتواني مرا بگيري
شايد به زمين بيفتم
شايد در اغوشت بميرم
شايد از ماتمم بميري
آه عشقم مرگت را نمي خواهم
به بالاي ديوار نگاه نكن
بگذر و برو

تضاد

من تورا عاشقم و تو مرا عاشقي و تضادي به شيريني عشق سيلان دارد ميان من و تو

چه باك

بگذار عريانيمان را ببينند چه باك
بگذار صداي نجواهاي شبانه مان را بشنوند چه باك
بگذار گرمي عشقمان پوست سفيدشان را بسوزاند چه باك
بگذار داغ ننگي بر پيشانيمان زنند چه باك
بگذار كوس رسواييمان سر دهند چه باك
بگذار هماغوشيمان را تكفير كنند چه باك
نازنين
من و تو يك تنيم
دوبينان را چه باك

بيا

كنار پنجره ام
چشمها نيمه بسته
لبها خاموش
دستها آويخته
اما اما
دلم مي جوشد
تندبادي كوير ذهنم را در مي نوردد
وراي پرده اشك غمي به عمق بيكرانگي مرا در بر گرفته
آهي به بلنداي فرياد گلويم را مي فشارد
دوست من دوست مهربانم دوست خوبم
سايه شوم تنهايي پيكرم را سياه پوشانده
بيا كه دلتنگم
بيا در آغوشم كش
بيا درد دلم را بشنو
بيا كابوسهايم را رويا كن
بيا